اسفند ۲۷

 

ادوارد شیفرد نبرد ماراتن را اولین و مهمترین جنگ بین پانزده جنگ مهم تاریخ بشر می خواند. او معتقد است که در صورت پیروزی امپراطوری هخامنشی در دشت ماراتن، دیگر شاهد دموکراسی یونان، هلنیسم، روم به عنوان منتقل کننده این فرهنگ، رنسانس و دنیای مدرن نبودیم.

این دیدگاه اروپایی به جهان شاید از نظر ما اغراق آمیز به نظر برسد اما نبرد ماراتن به عنوان یکی از نبردهای کلیدی در تاریخ یونان باستان، آتن و دموکراسی نوپای آن را به بازی گردان اصلی در صحنه ی سیاسی آن زمان تبدیل کرد. آتنی ها با تاکید بر پیروزی در نبرد ماراتن برای بقیه یونان دو پیام داشتند: اول اینکه  به تنهایی و برای اولین بار بزرگترین امپراطوری جهان را شکست داده و در نتیجه این حق را دارند که به عنوان مهمترین دولت شهر یونان به رسمیت شناخته شوند و دوم اینکه الگوی دموکراسی نوپای آتنی (حقوق شهروندی برابر برای مردان) می تواند در سایر نقاط یونان نیز به پیروزی در مقابل حملات خارجی منجر شود. آتنی ها  برای تعمیق این دیدگاه نبرد ماراتن را چنان در هاله ای از افسانه ها و اشعار رزمی پیچاندند که تقریبا اثری از واقعیت در آن نماند. اما نبرد ماراتن همانقدر که برای دولتشهر آتن مهم بود برای امپراطوری هخامنشی چیزی جز نبردی کوچک و منطقه ای به حساب نمی آمد. هخامنشی ها در واقع خود را پیروز میدان می دانستند چرا که طی لشکرکشی های دو ساله ای که نقطه پایان آن نبرد ماراتن بود، شورش های آسیای صغیر را که می رفت تا دموکراسی آتنی را برای مردم نقاط مرزی این امپراطوری به ارمغان بیاورد سرکوب کردند. جزیره های دریای اژه را از یونانی ها گرفتند. مقدونیه را تصرف کردند شهر اریترا را به انتقام آتش زدن سارد به آتش کشیدند و مردمش را به عنوان برده به اکباتان فرستادند. اما امپراطوری هخامنشی نتوانست به هدف اصلی خود که تصرف آتن و برگرداندن هیپیاس به قدرت بود برسد. هیپیاس که بیست سال قبل از آن حکمران آتن بود در پی انقلاب آتنی ها برای حقوق برابر از کشور گریخته و به ایران پناهنده شده بود.

تنها منابع باستانی که از نبرد ماراتن داریم  نوشته های تاریخ نگاران یونانی ست. طبق این نوشته ها که از مورخانی چون هرودوت، کرنلیوس و یوستینوس به جا مانده ارتش ایران از ششصد کشتی جنگی و حدود بیست هزار سواره نظام و بین دویست تا ششصد هزار سرباز پیاده تشکیل شده بود. کشتی های ایرانی در ساحل ماراتن پهلو گرفته و سپاه ایران از آنجا قصد حرکت به سمت آتن را داشت اما توسط یک نیروی ده هزارنفری از سربازان سنگین اسلحه یونانی مورد حمله قرار گرفت. یونانی ها برای اینکه از تیرهای کمانداران ایرانی در امان باشند با سرعت فاصله یک و نیم کیلومتری بین خود و سپاه ایران را پشت سر گذاشته و حمله را آغاز کردند.  سپاه ایران روی این حمله متمرکز شد و سعی کرد یونانی ها را به عقب براند اما در همین حال از دو سو توسط باقی مانده یونانی ها که در بلندی ها سنگر گرفته بودند مورد حمله قرار گرفت و در نهایت به سختی شکست خورد. ایرانی ها که تاب مقاومت نداشتند به سرعت سوار کشتی هایشان شده و گریختند. این اولین بار بود که یونانی ها ارتش منظم ایران را در خاک خود شکست داده و به گفته هرودوت شش هزار و دویست سرباز ایرانی را به قتل رساندند.

امروزه روایتی که تاریخ پژوهان مدرن از جنگ ماراتن می دهند بسیاری از نوشته های مورخان یونانی را زیر سوال می برد. هانس دلبروک ۱۸۴۸/۱۹۲۹ یکی از تاریخ نگاران نظامی، پروفسور دانشگاه برلین و سیاستمدار آلمانی در کتاب خود تاریخ هنر جنگ تحقیق جامع و مفصلی در مورد نبرد ماراتن نوشته است. آنچه که می خوانید خلاصه ای از تحقیقات این تاریخ پژوه درباره نبرد ماراتن و نقدی بر نوشته های مورخان یونانی در این زمینه هست:

زمان نبرد: ۴۹۰ سال قبل از میلاد

علت حمله ایران: آتش زدن سارد توسط یونانیها.

هانس دلبروک، متخصص تاریخ جنگهای جهان

فرماندهان ایران: داتیس، آرتافرن

تعداد نفرات ارتش ایران:

طبق گفته دلبروک: کمتر از نفرات آتن: بین ۴ تا ۶ هزار جنگجو که پانصد تا هشتصدنفر آنها سواره بوده اند باضافه تعدادی نفرات غیرنظامی. دلبروک به دو دلیل تعداد ذکر شده نفرات ارتش هخامنشی در نوشته های یونان باستان را اغراق آمیز می داند. دلیل اول اینکه در ششصد کشتی جنگی از نوع کشتی هایی که در آن زمان ساخته می شد امکان حمل دویست تا  ششصد هزار سرباز وجود نداشته. به ویژه اینکه در این کشتی ها اسلحه مهمات غذا اسب و سایر وسایل یک سپاه منظم نیز حمل می شد. دلیل دوم اینکه اگر سپاه هخامنشی برتری نفرات داشت، ایرانی ها می توانستند به راحتی با قسمت کوچکی از سپاه خود آتنی ها را در ماراتن مشغول کرده و با قسمت اعظم آن آتن را که در زمان حمله تعداد کمی از مدافعان آتنی در آن مانده بودند فتح کنند.

تعداد نفرات سپاه آتن بین هفت تا نه هزار هوپلیتHopelites  باضافه تعدادی غیرنظامی. هوپلیت ها سربازان سنگین اسلحه ای بودند که با خود تجهیزات کامل جنگی حمل می کردند.

نیروی دریایی هخامنشیان از راه دریای اژه وارد شد. ابتدا شهر اریترا (۹۰ کیلومتری آتن) را تصرف و ویران کرد. ایرانی ها معبد مقدس اریترا را آتش زدند. علت این حمله کمک اریترا به شورشی هایی بود که در حد مرزی قلمرو هخامنشی رخ داد.  با فتح اریترا مردم شهر به عنوان برده به اکباتان فرستاده شدند.  از آنجا نیروی دریایی ایران به سمت آتن حرکت کرد. آتنی ها هنوز نیروی دریایی زبده ایی که بتواند با کشتی های ایرانی وارد جنگ شود نداشتند.

نمونه کشتی های جنگی هخامنشی

هدف فرماندهان هخامنشی چه بود؟ آنها می خواستند هیپیاس حاکم سابق آتن را که در نتیجه انقلاب آتنی ها از قدرت ساقط شده و به قلمرو ایران پناهنده شده بود دوباره به قدرت برسانند. هیپیاس تقریبا آنها را مطمئن کرده بود که در آتن و مناطق اطراف آن طرفدارانش به نفع سربازان هخامنشی وارد جنگ خواهند شد.

نقشه فرماندهان هخامنشی چه بود؟ آنها می خواستند نیروی خود را جای مناسبی در نزدیکی آتن پیاده کرده و سپس شهر را تصرف کنند. فرماندهان ایرانی روی طرفداران یونانی هیپیاس حساب می کردند.  آنها برای این منظور ساحل ماراتن را در نظر گرفتند. دلایل:  اول: ساحل مسطح و خلیج وار که برای پهلو گرفتن کشتی ها مناسب بود. دوم: آتنی ها احتمالا نیروی جنگی خود را در اطراف آتن برای دفاع از شهر مستقر خواهند کرد. و حتی اگر هم سریعا از پهلو گرفتن کشتی های ایرانی مطلع شوند حداقل هشت ساعت طول می کشد تا نیروهای جنگی خود را به دشت ماراتن برسانند و در این مدت نیروی ایران می تواند از کشتی ها پیاده  و آماده نبرد شود.  سوم: دشت ماراتن با کوهها و تپه های کم ارتفاعی احاطه شده و در صورتی که آتنی ها به موقع نمی رسیدند، کمانداران ایرانی می توانستند به سرعت در بلندی ها مستقر شوند.

آتنی ها چه کردند؟ آنها تصمیم گرفتند که به جای ماندن در شهر با نیروی ایران وارد نبرد شوند. آنها قبلا (موقع حمله سپاه ایران به شهر اریترا) با فرستادن پیکی به اسپارت تقاضای کمک کرده بودند و این نیروی کمکی قرار بود ظرف دو هفته به آتن برسد.

فرمانده آتن در روز حمله: میلتیاد. یکی از کسانی که در قلمرو پادشاهی هخامنشی متولد شده بود و بعدا در شورش های آسیای صغیر بر علیه امپراطوری ایران شرکت کرد و پس از شکست شورش به آتن پناهنده شد.

تاکتیک جنگی ایرانیان در صورت برخورد با سپاهیان آتن این بود که با نیروی سواره چپ و راست نیروهای پیاده دشمن را مورد هجوم قرار داده و پیاده های کماندار نیز از قسمت میانی میدان جنگ دشمن را تیرباران کنند.

میلتیاد که تاکتیک های جنگی ایرانیان را می شناخت سپاه آتن را  جلوی تنگه ای مستقر کرده و دستور داد تا درختان زیادی را قطع کرده و در دو طرف سپاه بریزند تا بتواند حمله احتمالی سواره نظام ایران را خنثی کند.

هرودوت می نویسد که سپاه پیاده آتن ۴۸۰۰ قدم (چیزی  معادل هزار و پانصدمتر) به سمت سپاه ایران دویده و حمله را آغاز کرد. دلبروک این گفته را یک سوءتفاهم تاریخی می پندارد و استدلال می کند که حتی در ارتش های مدرن نیز سرباز پیاده با تجهیزات نظامی کامل نمی تواند بیشتر از سیصدمتر بدود و همزمان آماده رزم باشد. این درحالی ست که سربازان پیاده آتن در نبرد ماراتن تجهیزات جنگی سنگینی شامل زره سپر نیزه و کلاهخود حمل می کردند (حدود سی و پنج کیلو)  و در عین حال بسیاری از آنها از مردم بومی منطقه بدون تجربیات جنگ بودند که سن برخی تا پنجاه سال هم می رسید. تحت این شرایط نیروی آتن می توانسته حدااکثر صد تا صدو پنجاه متر بدود.  از سوی دیگر آتنی ها در زمین خود آرایش دفاعی گرفته و منتظر رسیدن نیروی کمکی از اسپارت بوده اند. و دلیلی نداشته که آغاز کننده حمله باشند زیرا گذشت زمان به نفع آنها بود.

آرایش دفاعی سپاه آتن ایرانیان را در موقعیت بسیار خطیری قرار داد. آنها نمی توانستند به سمت آتن حرکت کنند راهی که به آتن منتهی می شد در امتداد ساحل بود اما در صورت حرکت سپاه بدون روبرو شدن با جنگجویان آتنی، دو احتمال وجود داشت: اول اینکه  کشتی ها در خطر حمله قرار می گرفتند و دوم اینکه امکان داشت  هوپلیت های آتنی از پشت حمله کنند.  سوار شدن به کشتی ها و عقب نشینی تاکتیکی برای پهلو گرفتن در ساحل دیگری هم ممکن نبود چون در این صورت آتنی ها حمله می کردند و ممکن بود تعداد زیادی از کمانداران سبک اسلحه ایرانی قبل از سوار شدن به کشتی ها به اسارت در بیایند. از آنجا که سربازان آتنی در گذرگاه بین دو تپه ایستاده بودند و بوسیله انبوهی از تنه درختان نقاط ضعف سپاه را پوشانده بودند، حمله سواران ایرانی نیز بیهوده به نظر می رسید. دلبروک می نویسد که فرماندهان ایرانی حداقل سه روز با هم بحث  و احتمالا دعوا کردند که چه تاکتیکی به کار برند. تصمیم نهایی آنها این شد که قبل از رسیدن نیروهای اسپارتی، با استفاده از پیاده نظام، آتنی ها را از پا در آورند. دلبروک می نویسد حمله مستقیم به آتنی ها مهمترین دلیلی ست که نشان می دهد تعداد نفرات سپاه ایران کمتر از یونان بوده است. در صورتی که ایرانی ها آنطور که مورخین یونانی می نویسند چند صدهزار سپاهی در اختیار داشتند می توانستند با قسمتی از سپاه خود آتنی ها را در ماراتن مشغول کرده و با قسمت دیگر به سمت آتن حرکت کنند.

در دشت ماراتن چه اتفاقی افتاد؟

پیاده نظام ایران تا انجا که دشمن در تیررس کمانداران قرار می گرفت –  تقریبا تا صد و پنجاه متری سپاه آتن –  جلو رفت و کمانداران شروع به تیراندازی کردند. میلتیاد که می دانست در صورت ساکن ماندن، آتنی ها متحمل تلفات سختی خواهند شد دستور حمله را صادر کرد و سربازان آتنی به سمت کمانداران ایرانی دویدند. میلتیاد قسمت اعظم سربازان خود را در چپ و راست سپاه مستقر کرده بود تا در صورت حمله سواره نظام ایران بتواند از مواضع خود دفاع کند.  حمله کنندگان آتنی در قلب سپاه آتن کم شمار بودند. این حمله به دلیل پرشمار بودن پیاده های ایرانی در قلب سپاه به شکست انجامید و  سربازان آتنی در حالی که می جنگیدند قدم به قدم به عقب برگشتند.  در همین موقع دو جناح سپاهیان آتنی که در بلندی های دو طرف تنگه مستقر شده بودند، حمله را از دو سو آغاز کردند. پیاده های ایرانی با حفظ آرایش جنگی خود و تحمل تلفات به عقب برگشتند. فرماندهان ایرانی که جنگ در دشت تنگ ماراتن را بی نتیجه می دیدند دستور سوار شدن به کشتی ها را صادر کردند.

به نظر می رسد که آتنی ها به دلیل تجهیزات سنگینی که باخود حمل می کردند خسته شده و در سه کیلومتری ساحل متوقف شدند. مدتی گذشت تا میلیتیاد توانست نیروهای خود را جمع کرده و حمله دیگری را به سپاه ایران شکل دهد. اما در این فرصت تقریبا همه سربازان ایرانی در کشتی های خود جای گرفته بودند. آتنی ها موفق شدند هشت کشتی ایرانی را تصرف کنند. تلفات نیروهای آتن شامل ۱۹۲ کشته و حدود هشتصد زخمی بود. البته تاریخ نگاران یونانی در نوشته های خود هیچ وقت تعداد برده ها و غیریونانیانی که در سپاه یونان می جنگیدند و کشته می شدند را به عنوان تلفات جنگی به حساب نمی آوردند.

هیچ منبع تاریخی مطمئنی درباره تلفات ایران در این جنگ وجود ندارد.

بر سر اسب ها چه آمد؟ اگر گزارش های مورخان یونانی و به ویژه هرودوت را معتبر بگیریم این سوال بی جواب می ماند که بر سر اسب ها چه آمد و چرا یونانیان نتوانستند آنطور که در این گزارش ها می خوانیم علیرغم به هم ریختن و درهم کوبیدن سپاه ایران حتی یک اسب به غنیمت بگیرند؟ دلبروک دو احتمال را در نظر می گیرد: احتمال اول اینکه وقتی ایرانیان متوجه شدند که سواره نظامشان نمی تواند مواضع آتنی ها را به خطر اندازد قبل از شروع حمله اسب ها را به کشتی ها برگرداندند. احتمال دوم اینکه ایرانیان اسب ها را به قتل رساندند تا دست آتنی ها نیفتد. به نظر می رسد که مخلوطی از هر دو فرض صحیح باشد.

چند نفر اسیر شدند؟ مورخان یونانی با اینکه گزارش شکست کامل سپاه هخامنشی را نوشته اند اما هیچ ذکری از تعداد اسرا به میان نیاورده اند. این در حالیست که گرفتن اسیر برای یونانیان بسیار مهم بود و از این اسرا به عنوان برده در یونان استفاده می شد. به ویژه که اندکی قبلتر سپاه ایران تعداد زیادی اسیر یونانی به ایران فرستاده بود. این یکی دیگر از دلایلی ست که نشان می دهد سپاه کارآزموده هخامنشی با اینکه در دشت ماراتن کاملا مات شده بود به شکلی منظم عقب نشینی کرده و حتی مجروحان را نیز با خود برد.

آتنی ها در جنگ ماراتن برای اولین بار قوی ترین نیروی نظامی جهان را متوقف کرده و به عقب راندند. عقب نشینی سپاه هخامنشی چنان روحیه ای به آتن و یونان داد که از آن پس بسیاری از حملات هخامنشیان به یونان با شکست مواجه شد.

آیا حکایت دونده ماراتن حقیقت دارد؟

گفته می شود که بعد از عقب نشینی سپاه ایران یکی از سربازان یونانی فاصله چهل کیلومتری دشت ماراتن تا قلعه آتن را یک نفس دوید تا هم خبر سوار شدن ایرانیان به کشتی ها و هم احتمال حمله آنها به آتن را به مدافعان شهر برساند و بعد از رساندن پیام جان داد.

در گزارش هرودوت از نبرد ماراتن هیچ ذکری از این دونده به میان نیامده. درباره این دونده اولین بار در نوشته های پلوتارک و سپس لوکیان می خوانیم که حداقل پانصد تا ششصد سال بعد از نبرد ماراتن نوشته شده و از پیکی به نام تریسپولس یاد می کند که خبر شکست ایرانیان را به آتن رساند.

طبق افسانه ای یونانی پیکی که خبر عقب نشینی هخامنشیان را به آتن رساند از شدت خستگی جان داد
طبق افسانه ای یونانی پیکی که خبر عقب نشینی هخامنشیان را به آتن رساند از شدت خستگی جان داد

بعد از وی نیز تاریخ نگاران دیگری از این دونده یاد کرده اند و البته در هرکدام از این گزارش ها وی نامی دیگر دارد. به نظر می رسد که افسانه دونده ماراتن یکی از اختراعات یونانیان برای بالا بردن اعتماد به نفس ملی و اتحاد در مقابل دشمن خارجی بوده باشد.

 

 

تصاویری از ساحل و دشت ماراتن. برای دیدن اندازه واقعی روی تصاویر کلیک کنید.

 

ساحل ماراتن. محل پهلو گرفتن کشتی های سپاه هخامنشی

 

طبیعت منطقه ماراتن قدرت مانور سواره نظام را محدود می کند
طبیعت منطقه ماراتن قدرت مانور سواره نظام را محدود می کند

 

 

 

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

خرداد ۱۵

فرض کنیم که انسان از فردا روی کره زمین نباشد. چه اتفاقی خواهد افتاد؟

یک روز بعد: مراکز تولید برق در غیاب نیروی انسانی یکی یکی از کار افتاده اند. بعد از بیست و چهار ساعت شبهای زمین مثل وقتی که بشر هنوز آتش را اختراع نکرده بود تاریک می شوند.

ده روز بعد: در غیاب برق و انرژی همه غذاهایی که در سوپرمارکت ها یا یخچالها به جا مانده فاسد می شوند. آبهایی که از یخچالهای خانگی یا صنعتی به بیرون سرازیر شده برای مدتی توسط موشها گربه ها سگ ها و سایر حیوانات شهری مورد استفاده قرار خواهند گرفت.

شش ماه بعد: حیوانات وحشی کوچک مثل روباه شغال و گرگ در غیاب انسان دسته دسته شهرها و روستاها را اشغال کرده اند. زیرا این حیوانات نزدیکترین حیوانات درنده به مناطق مسکونی هستند.

یک سال بعد: علفها رشد می کنند و آهسته آهسته مناطق مسکونی را می پوشانند. گیاهانی که کمتر به خاک وابسته هستند روی خیابان و سقف خانه ها می رویند. جوندگان کوچک شهرها را اشغال می کنند.

پنج سال بعد: گیاهان و درختها در بتون و آسفالت شهرها ریشه زده و رطوبت ساختمانها را به خود جذب می کنند. حیواناتی مثل گراز گوزن و  آهو مناطق مسکونی را اشغال کرده اند

و به دنبال آنها حیوانات وحشی بزرگ در جستجوی شکار وارد شهرهای فعلی می شوند.

بیست و پنج سال بعد: حیوانات مختلف و از جمله گله هایی از سگ ها در جستجوی غذا و سرپناه همه جا به چشم می خورند. شهرهای بزرگی که در کناره دریا قرار دارند و توسط سازه های ساخت بشر از سیل محافظت می شدند مثل لندن و آمستردام در سیل و طوفان تکه تکه شده اند.

چهل سال بعد: همه ساختمانها و تاسیساتی که از چوب ساخته شده اند توسط موریانه ها نابود می شوند.

پنجاه تا هفتاد سال بعد: پل های عظیم فلزی در نتیجه پوسیدگی یکی یکی فرو می ریزند و از اتومبیل ها فقط اسکلتشان باقی مانده است.

صد سال بعد: کتابها و همه اسناد کاغذی و همینطور حافظه های سخت افزاری همگی نابود شده اند.

دویست سال بعد: همه سازه های فلزی شهرهای بزرگ یکی پس از دیگری فرو ریخته اند.

پانصد سال بعد: سازه های بتونی تقریبا همگی نابود شده اند.

هزار سال بعد: به زحمت می شود اثری از شهرها یا ساختمان ها دید. شهرها تبدیل به جنگل شده و اکو سیستم جدیدی همه جا را در برگرفته است.

ده هزار سال بعد: هر چیزی که نشانی از زندگی بشر متمدن روی کره زمین داشته، نابود شده است.

اطلاعات بیشتر به زبان آلمانی

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

خرداد ۱۱

مدتی قبل با دوستی درباره کتابی از آنتونیو داماسیو صحبت می‌کردیم. اسم کتاب هست حس می‌کنم. پس هستم. ich denke also bin ich موضوعش درباره آگاهی‌ست. این دوست – که به دلیل اطلاعات وسیعش در زمینه جامعه شناسی و فلسفه برایم بسیار محترم هست –  عقیده‌اش در این مورد کمی خنده دار به نظر میرسید: او معتقد بود که بحث آگاهی هیچ دردی از انسان امروز دوا نمی‌کند. یک بحث کاملا فرعی و انحرافی ست که آدم را از دردهای اجتماع و بخصوص طبقه کارگر دور می کند و در خدمت نظام سرمایه داری‌ست! استدلال من این بود که آگاهی کلیدی ترین راز انسان است. چرا که هیچ موجود دیگری مثل انسان به خود آگاه نیست و همین خودآگاهی در انسان است که منجر به تعمق، استدلال، منطق، نتیجه گیری و خلاقیت می شود. نقطه نظرات ما آنقدر از هم دور بود که بحث کردن درمورد آن نهایتا منجر به جبهه گیری احساسی شد.

****

یک تیم بیست نفره از دانشمندان پس از ده سال کار مداوم و هزینه چهل میلیون دلاری توانستند دی ان ای مصنوعی ساخته و آن را به باکتریی که قبلا دی ان ای آن را درآورده بودند پیوند بزنند. نتیجه‌اش خلق باکتری جدیدی بود. این موجود زنده تاکنون در طبیعت وجود نداشته و تازه چند روز است که پا به دنیا گذاشته. سازنده­‌اش هم انسان هست. این باکتری یک روبات بیولوژیکی ست که می تواند خود را در حد انبوه تکثیر کند. آیا باید زندگی و زنده بودن را دوباره تعریف کنیم؟

****

بین قرن بیستم و بیست و یکم یک تفاوت اساسی وجود دارد. قرن بیستم قرن بمب اتم و بمب شیمیایی بود. اینها را نمی‌شود به همین سادگی تولید کرد. برای ساخت بمب اتم یا بمب شیمیایی به دو چیز احتیاج داریم: کارخانه‌های عظیم و گرانقیمت و مواد اولیه. قرن بیست و یکم قرن   نانوتکنولوژی، ژنتیک و روبوتیسم هست. برای استادی در این علوم به اطلاعات احتیاج داریم. این اطلاعات هم با کمک فناوری‌های این عصر قابل دریافت هستند.  معنیش این هست که گروه کوچکی از کارشناسان با اطلاعات مورد نظر می توانند به هدف تعیین شده برسند. شاید به زودی زمانی برسد که دانشجویان ژنتیک و پزشکی یا شرکت‌های خصوصی در سایت ebay یا فروشگاههای اینترنتی باکتری‌ها ویروس‌ها و سلول‌های مختلف را برای مداوای انواع بیماریها یا مقاصد دیگر به معرض فروش  بگذارند و هر کس با نسخه دکتر یا اجازه نامه مخصوص قادر به خرید آنها باشد.  اما این حکایت چون حکایتی انسانی ست طبیعتا دو رو دارد. روی منفی اش طلب اجتناب ناپذیر انسان به تسلط بر سایر انسانها و بدتر از آن حس انسانی ویرانگری و نابودی ست. آیا وظیفه فلسفه این است که انسان را اخلاقا یا قانونا از ورود به این به مباحث یا اجرای عملی این مقاصد برحذر دارد؟ (شوربختانه فیلسوفان ما در بند عقاید ارسطو و افلاطون و کانت و نیچه و هایدگر گیر کرده اند و روشنفکرانمان هم بحث اصلی شان اینست که موسوی باید از آرمانهای خمینی دفاع کند یا دنبال دموکراسی باشد؟) تجربه چند هزار سال گذشته نشان داده که این راهی درست اما بیهوده است. فلسفه‌ی مدرن تنها می تواند آینده را پیش‌بینی کند. می تواند در باغ سبز نشان دهد یا چنار در حسرت آب را به تصویر بکشد. عقل جمعی بشر که هرگز جمعی نبوده و احتمالا هیچ گاه هم جمعی نخواهد بود تصمیم گیرنده نهایی‌‌ست.

****

اگر به آنجا برسیم که بوسیله ژنتیک شبیه سازی در حد انبوه داشته باشیم، و با ترکیب روبوتیک و ارگانیسم زنده موجوداتی هم تراز یا برتر از خود خلق کنیم، آیا باید  دموکراسی و مفاهیم مربوط به آن را  هم دوباره تعریف کنیم؟

****

شاید خواننده این سطور یا اکثریت عامه با برنجی که همه‌ی انواع ویتامین‌ها را در خود دارد یا غذایی که در آزمایشگاه تولید شده به دلیل نتایج غیر قابل پیش بینیِ استفاده از آن، موافق نباشد ولی علم این حرفها حالیش نیست. علم تجربی با سرعتی غیر قابل باور به راه خود می رود. نه می شود جلویش را گرفت و نه می شود زمان را به عقب برگرداند.

****

خدا در بهشت بازی را به شیطان باخت .اینجا روی زمین هم انسان سنگرهای او را یکی یکی فتح می‌کند.  خدا اینطور حساب کرده بود که اگر بشر را از چیزی یا کاری منع کند، او گوش به فرمانش خواهد ماند. اما هر روانشناسی می­داند که طبع بازیگوش و کنجکاو آدمی همواره میل دارد همان کاری را انجام دهد که او را از آن منع کرده­‌اند. حالا در زمین دیگر نه یک میوه که هزاران میوه ممنوعه وجود دارد. صدای ارباب کلیسا و آیت مسجد هم به جایی نمی­رسد. چون اصولا انسان قرن بیست و یکم به مدد تکنولوژی اطلاعات آنقدر از جنایتهای کلیسا و مسجد شنیده و خوانده است که دیگر دستور اینها برایش نه مفهومی دارد و نه ارزشی. شاید فیلسوف­ها در قرن جدید حرفهای زیادی برای گفتن داشته باشند. اما آیا گوشی هم برای شنیدن هست؟

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags: , , ,

اردیبهشت ۲۲

گفتم چیزی بنویسم تا بخندیم. وقتی که خوندمش دیدم نه نمک داره نه خنده. این داستانک­ها را تقدیم می کنم به دوست خوبم رودرانر از وبلاگ رهرو زندگی که خواسته بود چند جمله­‌ای درباره مقابله با حیوان آزاری بنویسم.

- روباهه زیر درخت ایستاد و به کلاغه گفت: به به چه سری چه دمی عجب پایی. زنم میشی؟ کلاغه تکه صابون کهنه­‌ای را که به منقار داشت کناری گذاشت و گفت: برو خدا روزیتو جای دیگه­‌ای بده ننه جون. اون موقعی که مردم قالب قالب به ما پنیر تبریزی میدادن و ما هم با یه متلک پرتش می‌کردیم واسه تو، دلار هفت تومن بود.

- موش گرسنه­‌ای سوسکی را خورد. گربه گرسنه­‌ای موش را خورد. سگ گرسنه­‌ای گربه را خورد. انسان سیری همه­‌ی سوسک­ها و موش­ها و گربه­‌ها و سگ­ها را کشت.

- برگی از تاریخ: در روز جمعه مطابق با اول ذی الهژده ماه نیسان در سال هزار و شانصدواندی در مزرعه حیوانات الاغ اعظم تاج پادشاهی بر سر گذاشت. همه حیوانات منتظر بودند تا حق انسان را که در جایگاه متهم نشسته بود کف دستش بگذارند. الاغ اعظم چنین حکم داد: چون نیک بنگریم، در حال حاضر کسی نیست که به او اعتراض کنیم و شکایت پیشش بریم. همه مان بی‌صاحب شده ایم. خران بارگاه نمی‌دانند برای که بار بکشند. مرغ بانوان نمی‌دانند که گوشت سینه خود را به کی تقدیم کنند. پستان گاوهایمان در حسرت نوازش دست شیردوشی داغ مانده و بیم آن می رود که شیرشان خشک شود. مجلس عروسی و عزایی نیست که گوسفندانمان را تقدیمش کنیم. بزرگترین مجازات انسان اینست که او را صاحب مزرعه کنیم و بار مسئولیت بر شانه‌اش بگذاریم تا کار ملک به سامان رسد. به دنبال این قضاوت خرکی سلسله الاغان ساقط شد و انسان را صاحب مزرعه کردند. الاغ الشعرا در این باره می‌فرماید: به جای من نشسته چرخ فولاد، خودم کردم که لعنت بر خودم باد.

- حیوانات مزرعه منتظر قلی بودند. سه ماه بود که غذا نخورده بودند. بالاخره مینی­­‌بوس ده  از راه رسید و قلی با یه تلویزیون صفحه تخت بر دوش و یه چفیه بر گردن پیاده شد.  بزغاله به بابا­ش گفت: وصیتت را بخون که گوشت قربونی شدیم! قلی حاجی شده!

- اس ام اس به ایران خانوم: عقرب زلف کجت لگدمال شد. آهوی چشمات شکار شد. نسل عقاب نگاهت ورافتاد. دلفین لبت کنار ساحل خودکشی کرد. پلنگ احساست روسی شد. کاسه ی لاک پشت صبرم را شکستی. من دیگه خرت نمیشم. تقصیر خودته که قدر اونا رو ندونستی.

- غاز ایرونی به شوهر مهاجرش: اِ اِ اِ. چرا همه­ جا خشکه؟ اون پایین قبلا یه دریاچه بود. جی پی اس­‌ت را کنترل کن ببین درست اومدیم؟ شوهرش: یه نفر اون پایین لای بوته­ ها نشسته. برم ازش سوال کنم. چند دقیقه بعد غاز به جسد شوهرش: خاک بر سر من که با شما بی­‌عرضه­ ها عروسی می­کنم. اون از شوهر اولم که عینکش را توی سوئد جا گذاشته بود اینم از دومی که هنوز تفنگ تو عمرش ندیده بود. قربون غاز وطنی. آی جوات پرشکسته! کجایی که معشوقه‌ت دوباره بیوه شد.

- خر اولی: مبارک باشه. شنیدم صاحب جدیدت نسل سومیه. خر دومی: یاد قدیما بخیر. بار می بردیم ولی کاه و یونجه گیرمون میومد. این لامذهب خودش فقط پیتزا می­خوره. جعبه‌ش هم میندازه جلوی ما. تازه هر سوراخی هم که می­بینه میخواد با کله بره توش. خر اولی: عرعر.

تبصره: از بین این شونصد نفری که هر روز از اینجا رد میشن یکی نیست به ما بگه چطوری نیم فاصله را در وردپرس تایپ می کنند؟

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags:

اردیبهشت ۲۱

کسی از دوستان می دونه نیم فاصله را در وردپرس چطوری تایپ می کنند؟

اولش دنبال جواب برای چندتا سوال ساده – البته ساده از نظر او – می­ گردد. مثلا اینکه از کجا آمده، سرمنشا جهان چیست، آیا منظم است یا نامنظم و سوالاتی از این قبیل. اگر در محیط مذهبی بزرگ شده باشد به سوی معلم دینی یا مسجد محل راهنمایی می­شود و جواب سوالاتش را طبق آموزه­ های دینی می­گیرد. جوابها قانع کننده و مطلقا درست هستند. بنابراین تا آخر عمر در ذهن او و با او خواهند ماند. فرقی نمی­کند که این آدم بیست سال بعد دکتر یا مهندس یا کارگر یا سیاستمدار باشد. او در هر صورت متعصب و غیرقابل انعطاف خواهد بود. چون جوابهایی قانع کننده و مطلقا درست برای سوالاتش پیدا کرده. به این آدم می گویند سطحی­ نگر.

ممکن است جوابها او را قانع نکرده باشد. ممکن است کنجکاو باشد و دنبال توضیحات بیشتری بگردد. در این صورت سرکی در کتابهای مذهبی می­کشد. اینجا و آنجا پای سخن این و آن می­ نشیند. سوالها عمیق­تر می شوند و جوابهای عمیق­تری طلب می کنند عطش یادگیریش بیشتر می شود و کار دستش می دهد: یا در مدارس دینی یا در رشته الهیات به تحصیل می­پردازد. از اینکه بهترین مذهب جهان را دارد بی­ نهایت خوشحال است و با حرارت از دیدگاههای مذهبش – دیدگاههایی که اصلا مال او نیستند – دفاع می کند. زندگی ساده ای دارد و از اینکه مردم مذهبی نیستند ناراحت است. به این آدم می گویند طلبه. حالا ممکن است بیست سال پیش هم تحصیلاتش تمام شده باشد. زن و بچه ای راه انداخته و چندباری هم مکه رفته. خدا را شکر می کند که او را به راه راست هدایت کرده.

ممکن است ول­ کن معامله نباشد و بخواهد تا آخر خط برود. نهایتا چند­تایی لقب پشت اسمش می چسبانند. حالا دیگر سوالها را از یاد برده اما جوابها را خوب حفظ است. وظیفه او ابلاغ دین است و در این راه از هیچ چیز باکی ندارد چرا که حق با اوست. کمی بیشتر از زیاد با دیگران فرق کرده. لباس دیگری می پوشد. طور دیگری رفتار می کند. طور دیگری صحبت می کند. هدایت شده است. باید دیگران را هدایت کند. دیگران چیزی نمی دانند یا اگر هم بدانند به درد دنیا و آخرتشان نمی خورد. از سه لذت اصلی دنیای مذهبیش یعنی زن و غذا و موعظه، عمرا نمی گذرد حتی اگر به قیمت ساعتها گشتن در کتابهای حدیث برای توجیه آن تمام شود. به این آدم می گویند آخوند.

ممکن است ذهن روشنی داشته باشد. در این صورت متوجه اشتباهات تناقضات و تضادهایی در متون دینی خواهد شد. متوجه می­شود که آدم­های مذهبی با جان و دل از این دستورات پیروی می­کنند و حتی خود او را الگو قرار می­دهند. به راحتی دیگران را در مشکلات مذهبیشان راهنمایی می کند و جوابهای سوالاتشان را می دهد. سوال کننده­ ها هم قانع می­شوند و می­روند. فقط خود جواب دهنده می­ ماند و یک عالمه شک و تردید. او که نمی­تواند برود از مسجد محله اش جواب سوالاتش را بگیرد. پس به این نتیجه می رسد که یک جای کار دین می لنگد. دست به کار می­شود و چند صدتا کتاب مذهبی با یک خودکار و چند کیلو کاغذ جلوی خودش تلنبار می کند. هی می­ خواند و می ­نویسد تا اینکه بالاخره همه ی تناقضات و تضادهای مذهبی را به زعم خودش در قالب سیستم جدیدی حل می کند. سیستمش را که ارائه می دهد آخوندهای دیگر تکفیرش می کنند. بدبخت و بیچاره می­شود. دکانش را تعطیل می­کنند و خودش اگر شانس داشته باشد می­ تواند به یک کشور خارجی فرار کند. به این آدم می­گویند مصلح مذهبی.

خوب این مصلح مذهبی می تواند همیشه مصلح باقی بماند و از اینکه دیدگاههای پوسیده را با واژه های نو و قالبهای جدید به دنیای مدرن عرضه کرده به خودش ببالد. اما شاید هم روزی متوجه شود که شغل اصلی او ماله­ کشی­ ست و در واقع پستی و بلندی­های مذهبش را کمی صاف­تر کرده. زندگی در محیط دیگر با آدمهای دیگر به او این فرصت را می­دهد که جهان­بینی­ های جدیدی را تجربه کند. بیش از همه این سوال عمیق­تر و عمیق­تر روانش را تسخیر می­کند که حقیقت چیست؟ شروع می کند به تحقیق درباره ادیان دیگر. البته قبلا هم در مقام طلبه درباره ادیان مختلف کتابهای زیادی خوانده اما همه­ آن خوانده­ ها از دیدگاه مذهب خودش بوده. حالا برای اولین بار از دید خنثی – ناظر بی­طرف – می­خواند. تا الان فکر می­کرد خدا یکی­ست. حالا می­بیند خدای هر دینی با آن یکی فرق دارد. بنابراین: یا یکی از این دین­ ها درست وبقیه نادرست هستند و یا خدا یکی نیست. هرکدام از دین ها را می­تواند به عنوان دین درست انتخاب کند. چون در هر دینی به اندازه کافی احساس و منطق برای قانع کردن انسانی که می خواهد قانع شود می توان پیدا کرد و از آنجا که نمی تواند همه ی دین ها را برحق بداند، پس یا دچار دور باطل می شود یا به فرض دوم متمایل می شود: خدایان زیادی وجود دارند. امارابطه این خدایان با هم چگونه هست؟ ایا یکی برتر و دیگران پست­ ترند؟ آیا همه با هم برابرند؟ هیچ دین و مذهبی وجود ندارد که رابطه­ خدایان ادیان گوناگون را با هم توضیح داده باشد. با طرح سوالاتی اینچنین یواش یواش قدم در وادی بی مذهبی می گذارد ولی صدایش را در نمی آورد.

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags:

فروردین ۰۳

به عزیز سی و یک ساله ای که دیگر در میان ما نیست  و همه ی عزیزانی که جسم خود را ترک کردند.

تصورش را بکن. تا وقتی که می دانی می توانی او را ببینی، وقت دیدنش را نداری. بعدا که از چشمت پنهان می شود، تو می مانی وحسرت. همه ی آنچه که دیده بودی مثل بابادک هوا می کنی تا همه ببینندش و هنوز نمی دانی که اصلا برای دنیا مهم نیست که او هست یا نیست.           

برای دانستن باید باشی. شاید حالا او بداند که زندگی بعد از زندگی  یعنی چه. شاید هم دیگر اصلا نباشد که بداند. اما اگر نباشد کجاست و اگر باشد کجاست؟

هر چه هست نیست می شود اما نیستی اگر وجود داشته باشد که نیستی نیست. اگر وجود نداشته باشد که در جمله ات نمی گنجد. اگر باشد هستی ست و اگر هم نباشد، هستی ست.

نه! با چهارتا کلمه نمی شد چاله ی چهار هزار کیلومتری را پر کرد. نگاه باید در نگاه قفل شود تا فاصله نقش خود را به کلام دهد.

چه چیزی از پس این لحظه انتظارمان را  می کشد؟

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

اسفند ۲۱

در سال ۲۰۰۳ میلادی مقاله ای دو قسمتی نوشته بودم به نام ناوالیسم که قسمت اول آن حاوی بیوگرافی نسبتا کاملی از کارلوس کاستاندا بود. این مقاله که در سایت شخصی خودم  منتشر شد، در وب فارسی آن زمان، یکی از معدود نوشته ها درباره کاستاندا بود. بعدا وبسایتم را فیل تر کردند و طبیعتا تعداد زیادی از خوانندگانش را از دست دادم.(آن موقع ها هنوز روش های عبور از فیل تر مثل الان شناخته شده نبود). چند ماه بعد به طور اتفاقی در یکی از وبلاگهای فارسی به همان مقاله برخوردم. copyright

صاحب وبلاگ کل مقاله را کپی پیست کرده و با امضای خودش منتشر کرده بود. جستجوی کوتاهی در اینترنت کردم و کاشف به عمل آمد که حدود چهل تا پنجاه سایت و وبلاگ مختلف عین همان مقاله را منتشر کرده بودند بدون اینکه از نویسنده یا سایت منبع نامی برده باشند. حتی در سایت وزین ویکی پدیای فارسی هم عین همان مقاله تحت نام کارلوس کاستاندا منتشر شده بود و تا یکسال قابل دسترس بود. یکی از کسانی که مقاله ی مرا دزدیده و به نام خودش سند زد، خانم نویسنده ای ست که کتابی هم درباره تاریخ قرآن نوشته است.

باری حکایت نقض کپی رایت و انتشار بی دردسر مطالب به نام خود، همچنان باز است. امروز جستجوی دیگری در اینترنت کردم و دیدم بعضی از مطالب و داستان های کوتاه  که در همین وبلاگ  نوشته ام، با عناوین دیگر و طبعا به نام افراد دیگر منتشر شده است. اسم این عمل، دزدی ست.

نوشته هایی که در وب فارسی در زمینه ی درون گردی منتشر می شود عموما یا تکرار نوشته های مفاتیح الجنانی و اشاعه ی خرافات و یا تقلید ناشیانه از نویسندگان غربی مثل کراولی، کاستاندا، باردون، چاپرا و دیگران – و البته بدون ذکر نام آنها – هست. یکی از ویژگی های جستجوگران ناشناخته ها، خلاقیت است. مایه خجالت است که کسی خود را سالک بنامد و در عین حال قدرت تجزیه و تحلیل و نوآوری یا جرات نقد پیشکسوتان این راه را نداشته باشد و بدتر آنکه از آدمها فراآدم بسازد. انگار فرهنگ مونتاژ و سرهم بندی کردن به علوم باطنی هم راه یافته و از هر طرف شیخی مجازی سر بلند می کند تا به مدد استفاده از نقض کپی رایت از خود خدا بسازد. به نظر من این اساتید خودخوانده، خیاطان جامه ی تقدس هستند. و تقدس همان مفهومی ست که انسان را از پرسیدن باز می دارد.

متن کامل مقاله من درباه ناوالیسم را اینجا ببینید.

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags: , , , ,

اسفند ۰۴

اول: مبارزه بین دو جبهه هست: یکی می گوید حق با من است و هرکس که با من نیست، بر حق نیست. بر این اساس حق من است که او را ارشاد کنم. اگر ارشاد نشود، محصورش نمایم و اگر حصر او برایش مظلومیت به ارمغان آورد، حذفش نمایم. جبهه دوم می گوید حق با اکثریت است و هرکس که در اقلیت باشد، حق آزادی بیان و آزادی پس از  بیان برای او محفوظ است.

دوم: تفکر اول هم پشتوانه دارد و هم ابزار. پشتوانه اش قرائت دیکتاتوری از مذهب و ابزارش سرمایه نفتی خوزستان است. با قرائت خاص خود از مذهب قشری از جوانان را از نظر فکری توجیه می کند و با سرمایه اش آن قشر را برای در هم کوبیدن کسانی که به زعم او برحق نیستند بسیج می نماید. کسانی که این تفکر را نمایندگی می کنند نه دلقک هستند نه نادان و نه بی تجربه.

سوم: جبهه ی دوم هم پشتوانه دارد هم ابزار. پشتوانه اش از یک سو قرائت مردم سالارانه از مذهب و از سوی دیگر فلسفه ای ست که به جدایی دین از حکومت اعتقاد دارد. ابزارش قدرت چهل میلیون جوان است. دو گزاره ی فوق که پشتوانه فکری این جبهه را تشکیل می دهند با هم سازگار نیستند. این اختلاف نظر، آن ابزار چهل میلیونی را خواسته یا نخواسته دچار دو دستگی می کند. اما این دو دستگی تا وقتی که حریفی مشترک وجود داشته باشد، خود را نشان نمی دهد.

چهارم: کار از اعتراض گذشته است. کسانی که می خواهند در جبهه ی دوم بجنگند، دیگر معترض نیستند. معترض لفظی پاسیو است. آدم معترض در خیابان غیر از فریاد زدن و در حوزه ی نظری غیر از انتقاد کردن کار دیگری از دستش نمی آید. (که البته در وقت خود اثر گذار است) معترض و منتقد، خراب کننده هستند. برای آنها یک چیز اهمیت دارد: خراب کردن نظم موجود. اینکه بعدا چه چیزی می آید، برایشان اهمیتی ندارد. هرکس که می خواهد هویت خود را به جبهه ی دوم پیوند بزند، باید به جای اعتراض آماده ی مبارزه باشد. آدم مبارز ضمن اینکه با حریف مبارزه می کند، قصد ایجاد نظمی نو دارد. او چه بخواهد و چه نخواهد مجبور به نوآوری و شکوفایی ست. او هم به خیابان می آید و هم روش های تازه ای برای به زانو درآوردن حریف خلق می کند. حتی از این ابایی ندارد که در لحظه ی به زانو در آمدن حریف او را ببخشد و به جرگه ی خود جذبش کند.

پنجم: برای مبارزه با سیستم دیکتاتوری مذهبی – و نه با مذهب – تشکیل اتاق های فکر ضروری ست. این اتاق ها همین الان هم تشکیل شده اند اما بیم آن می رود که از یک طرف به خاطر تخم یاسی که نفوذی های حکومت در حال پاشیدنش هستند و از طرف دیگر به خاطر جوان بودن اعضای این اتاق ها و به تبع آن تصمیمات احساسی یا انتظار نتیجه گیری سریع، در همین مرحله از هم بپاشند.

ششم: اتاق فکر مجموعه ای ست از افرادی که دور هم جمع می شوند تا برای رسیدن به هدف، ۱٫ شیوه های تازه ای خلق کنند ۲٫ شیوه های موجود را تصحیح یا تکمیل نمایند ۳٫ مشکلات احتمالی را پیش بینی کرده و برای آنها چاره ای بجویند. برای این اتاق های فکر سه هدف متصور است: یکی به زانو درآوردن حکومت دوم آگاه کردن مردم  و سوم پرداختن به این مسئله که آیا راه حل اساسی اجرای قانون اساسی یا تغییر قانون اساسی ست. هر اتاق فکری که تشکیل می شود باید فقط یکی از این سه هدف را برگزیند.

اتاق های فکری که هدف اول را برای خود برمی گزینند باید به انواع روش هایی که موجب تسلیم حکومت در مقابل خواست مردم می شود، بیندیشند. این راهکارها نباید کلی یا شعارگونه باشند. حتی نباید نسخه ای برای کل جامعه باشد. راهکارها باید چنان ساده و عملی باشند که اعضای اتاق فکر یا هسته های اجرایی که در اطراف خود دارند بتوانند آنها را به اجرا بگذارند. وقتی که مثلا پنجاه تا اتاق فکر مختلف در پنجاه محله یا شهر مختلف روش هایی را به اجرا بگذارند که حداقل در محیط یا محله خود حاکمیت را به ستوه آورند، آتش آزادیخواهی شعله ورتر خواهد شد. در مورد هدف دوم و سوم هم به همین صورت بحث ها، روش ها و نتیجه گیری ها باید بدون ابهام و روشن و روان باشند.

هفتم: به نظر می رسد که برای هدف سوم یعنی اجرا یا تغییر قانون اساسی، قشر دانشجو و آگاه جامعه بهتر می تواند اتاق های فکر تشکیل دهد. برای رسیدن به هدف اول یا دوم نیازمند اتاق های فکر از  همه ی قشرهای جامعه هستیم.

هشتم: این اتاق های فکر حداقل با سه عضو که کاملا همدیگر را می شناسند تاسیس می شوند و با توجه به همین اصل امنیتی گسترش می یابند. بهتر است که اعضا برای اتاق فکر خود اسمی انتخاب کنند و اگر برایشان امکان داردنتیجه ی صحبت ها یا کارهایی را که انجام داده اند، به شکلی گمنام و از طریق اینترنت به اطلاع بقیه برسانند. هر ایده ای – هر چقدر هم که کودکانه، خنده دار، غیرواقعی یا ماجراجویانه به نظر برسد – باید توسط اعضا جدی گرفته شده و برای تکمیل، تصحیح یا رد آن، مستدل و واقع بینانه به تبادل نظر پرداخت.

نهم: اینها قوانینی ست که هر اتاق فکری باید سرلوحه ی کار خود قرار دهد: ا. هریک از اعضا موظف است که همواره هدف اصلی را در ذهن خود داشته باشد. ۲٫ هیچ وقت کاری نکن که شکارچی عادتهای تو را بشناسد ۳٫ استفاده از اینترنت بدون فیلترشکن حرام است ۴٫ اگر دنبال نتیجه گیری سریع هستی انتظار خطا هم داشته باش. ۵٫ هیچ اتاق فکری بیشتر از پنج عضو ندارد. ۶٫مشق هر شب تو امید، سرزندگی و پیروزی باشد

دهم: شما اجازه دارید که این متن راتصحیح یا تکمیل کنید یا به همین صورت برای هر کس که صلاح می دانید بفرستید.

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

مرداد ۱۱

یکی مرا راهنمایی کند که جمهوری ایرانی چه صیغه ای ست و مصداق واقعیش چیست؟ گمان کنم اینهایی که در خیابان فریاد می زدند استقلال آزادی جمهوری ایرانی منظورشان این بوده که جمهوری اسلامی دیگر بس است. منظورشان این بوده که پیشوند اسلامی را برداریم و به عبارتی دین را از حکومت جدا کنیم. بالاخره بعد از مدتها که روشنفکران ایرانی این بحث را روی کاغذ پیش می بردند، ورژن خیابانی اش هم پدیدار شد.

ولی حالا چرا اصطلاح جمهوری ایرانی؟ قافیه به تنگ آمده یا شاعر به جفنگ؟ البته من استاد دستور زبان فارسی نیستم و اگر اشتباه کنم حتما دوستان اصلاح خواهند کرد. اما در اصطلا ح جمهوری ایرانی، واژه ی ایرانی واژه ی جمهوری را توصیف می کند. یعنی جمهوری از نوع ایرانیش.  به عبارتی در ذهن شنونده شکل جدیدی از حکومت جمهوری به نام جمهوری ایرانی القا می شود. حالا این جمهوری جدید چیست، چه ویژگی هایی دارد  و موج سواران محترم در آینده چطور می خواهند از این اصطلاح فی البداهه سواری بگیرند؟  تعریف این جمهوری در واژه نامه های سیاسی آینده با چه جملاتی نوشته خواهد شد و کدام قهرمانان ملی در کتابهای تاریخ دبیرستانی نسل های آینده  به این شتر گاو پلنگ علف خواهند داد؟

آقا! خانم! ما یک بار با واژه ی من د رآوردی جمهوری اسلامی ماتحت ملی مان را به آخوند و آقازاده اش تقدیم نمودیم و سی سال است که داریم برای بیرون آوردن چیز مقدس اسلام زور می زنیم حالا هنوز بیرون نیامده داری مقدمات پورنوی ملی جدید را آماده می کنی. دست نگه دار!

حداقل اگر می خواهی فریاد بزنی این را فریاد بزن: استقلال دموکراسی آزادی . اینطوری تکلیف خودت را با جمهوری خلق چین  و جمهوری خلق کره و .. روشن می کنی. و اگر چه جمهوری دموکراتیک هم اصطلاح چندان روشنی نیست اما حداقل وجه دموکراتیک آن بازتاب خواسته های توست.

ویدیویی از شعار استقلال آزادی جمهوری ایرانی در خیابان های تهران:

استقلال آزادی جمهوری ایرانی

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

تیر ۳۰

به گفته ی بخش انتصابی نظام جمهوری اسلامی، ولی فقیه مشروعیتش را از خدا می گیرد. وظیفه ی مجلس خبرگان کشف ولی فقیه و معرفی آن به مردم است. مجلس خبرگان اما در سفر اکتشافی خود برای یافتن نماینده ی خدا از روحانیون ایرانی فراتر نمی رود. ظاهرا خدا از زمان تاسیس جمهوری اسلامی به این طرف تصمیم گرفته نماینده اش را از بین گروه کوچکی از روحانیون ایرانی انتخاب نماید تا برای کشف نماینده ی فوق الذکر،  پیرمردان از رده خارج شده و خواب آلود مجلس خبرگان را از رنج سفر به بیابان های آفریقا و جنگل های آمازون و آسمانخراش های نیویورک معاف نماید .

گفته می شود که خدا بری از خطا و اشتباه است. بنابراین هرگز نماینده ای انتخاب نمی کند که بعدا مشروعیتش زیر سوال برود. تصور بفرمایید  حضرت حق در بارگاه قدسی خود در حالی که فرشتگان دست به سینه منتظر اجرای دستورش ایستاده اند  با حضور روحِ روح الله که اندکی بعد از خوردن جام زهر افتخار حضور پیدا کرده، اسامی چهار پنج  تا عمامه به سر را که در دستگاه حکومتی کشوری به نام ایران واقع در مکانی کوچک و ناپیدا در سیاره سرگردانی به نام زمین دم و دستگاهی به هم زده و از صدقه ی سر مردم همان خراب شده به نام و نان و نوایی رسیده اند، به خط مبارک  روی کاغذ می نویسد در گلدانی می اندازد و بعد از اینکه چند بار در هوا تکانش می دهد، دستِ فوقِ دستهای خود را در همان گلدان فرو برده و یکی از کاغذها را که اسم شیخی بدون دیپلم به نام خامنه ای بر آن نوشته شده بیرون می کشد. حالا وظیفه ی جبرییل این است که با روشن کردن آپولوی چهار موتوره ی خود به سرعت کاغذ مذکور را به زمین رسانده، بر هاشمی نامی نازل شود و به او امر نماید که با ذکر حدیثی از حضرت روح خدا، حکم حکیم حق را مبنی بر کشف نماینده ی خدا در آسمان ها و زمین به وی ابلاغ نماید. قربان رحمت خداییش بروم که عتیقه جات مجلس خبرگان را با حدیثی که یک شاهد اصفهانی بیشتر ندارد از گشت و گذار اکتشافی در پنج قاره ی زمین معاف کرده است.

حالا تصور بفرمایید که امام جمکران در چاه زمان یا امام زمان در چاه جمکران (فرقی هم دارد؟) نشسته و مشغول خواندن نامه هایی ست که خلق محتاج و ملت هاج و واج مثل باران بر سرش می ریزند. حدس زدن مضمون این نامه ها هم نباید چندان مشکل باشد. یا اقدس خانم می خواهد هوویش را به قورباغه تبدیل نماید یا حاج آقا می خواهد از استعمال روزانه ی قرص ویاگرا خلاص شود یا آق جوات تقاضای وصال و گرفتن کام دل از زینب خانم دارد یا ننه سکینه، امام را به حق پنج تن آل عبا قسم می دهد که فرزندش را در فرنگستان زیر سایه ی خود بگیرد و یا ملاقلی با قلم رویا طرح اندام بی مثالِ حوری بهشتی اش را حک کرده و تقاضای رزرو او را دارد. در بین  این هزاران نامه، دستخطی هم به این مضمون به نظر مبارک آقای امام زمان می رسد: سلام علیکم. نایب برحقتان فرموده اند: آنجایی که ملت احساس  می کنند، مسئله دشمنی با نظام در میان است و دستی، حرکتی را برای ضربه زدن به نظام مدیریت می کند، از او فاصله می گیرند، حتی اگر همان شعاری را بدهد که ملت به آن معتقد است (نقل به مضمون از سخنان آقای خامنه ای به مناسبت مبعث). حالا به این بنده ی جان برکف دستور داده اند کسانی را که شعار الله اکبر سر می دهند به گلوله ببندم. از آنجا که این شعاردهندگانِ گمگشته، همسایگان و اقوام و خویشان و هموطنان و همکیشان بنده هستند و از آنجا که آقا ناپب برحق شماست، خواستم قبل از چکاندن ماشه تاییدیه یی ناقابل، طی یک فقره رویای صادقه از شما بگیرم. قرار ما امشب راس ساعت دوازده سر چهارراهِ خواب.  امضاء: سرباز گمنام حضرتعالی.

حالا دوباره تصور بفرمایید که حضرت، پای مبارک خود را از زمین غصبی جمکران بیرون گذاشته و با خر براق در چشم به هم زدنی به معراج حق می رود برای کسب تکلیف. جلوی بارگاه حق، روح الله به نگهبانی ایستاده و از وی کارت شناسایی و جواز عبور می خواهد. امام: بنده مهدی موعود هستم. روح الله: شما همانی هستی که در شب قدر فرشتگان الهی لیست نمایندگان مجلس هفتم را با اسم و آدرسشان به حضورتان آوردند و صلاحیتشان را تایید نمودید؟ مهدی موعود: خیر. روح الله: شما همانی هستی که احمدی نژاد می خواست با درست کردن اتوبان از جمکران به تهران ظهورت را تسریع نماید؟ مهدی موعود: نه آقا. بنده چنین کسی را نمی شناسم. روح الله: شما همانی هستی که آیه الله بهجت مژده ی ظهورت را داده و فرمودند حتی پیران ما هم چشمشان به دیدارت روشن می شود؟ مهدی موعود: نه آقا. بنده به ایشان پیغام فرستاده بودم که چرا پیران حکومت شما چشم عقلشان را با نوکیا و زیمنس روشن می کنند؟ منتها گیرنده ی آقای بهجت کمی پارازیت داشت. روح الله: شما همانی هستی که حضرت آیت الله العضمای بنده قدس سره و حضرت آیت الله العظمی خامنه ای نایبان برحقش بوده و هستند؟ مهدی موعود: نه آقا. ما همان هفتاد سال اول چهارتا نماینده داشتیم که سر تقسیم خمس و زکات دعوایشان شد و از آن به بعد خودمان خودمان را نمایندگی می کنیم. روح الله: و لاکن شما مهدی موعود نیستید.

حالا شما  بفرمایید که تصور اول غلط است یا تصور دوم و سوم؟ اگر ولی فقیه نماینده  خداست پس امام زمان این وسط چکاره است؟ اگر ایشان نماینده امام زمان است، تاییدیه اش کجاست؟ مجلس خبرگانی که ولی فقیه، خودش به واسطه ی شورای نگهبان آنها را بر سرکار آورده چطور می خواهد نیابت ایشان را تایید نماید؟ حکومت اسلامی ولی فقیه مشروعیتش را از کدام خدا می گیرد؟ آن خدایی که در بارگاه خودش نشسته و هر از چندی مجبور است از بین چند تا آدم که صلاحیتشان حتما باید به تایید شورای نگهبان رسیده باشد یکی را به قید قرعه انتخاب کند؟ این است مفهوم خدا در نظر حقیر حکومت اسلامی؟ سیستم ولایت فقیه با شورای نگهبان و مجلس خبرگانش برای خدا شرط گذاشته و می خواهد انتخاب ولی فقیه را به خدا دیکته کند. خدا حق ندارد نماینده اش را از نظر جغرافیایی مثلا جایی دور از تهران اسکان دهد حق ندارد نماینده ی  چینی یا ژاپنی یا آمریکایی داشته باشد. حق ندارد نماینده ی غیر مسلمان داشته باشد.  خدا باید از بین این پنج شش میلیارد آدم به مسلمان ها آن هم از نوع شیعه  اثنی عشریش و از آن میان نیز به پنج شش آخوند حکومتی تایید صلاحیت شده ی فاقد کمالات بسنده نماید.  و خدای درمانده ی ولی فقیه  باید صدها باید و نباید دیگر را هم رعایت کند. همان خدایی که زمانی در رویاهای کودکی من و شما قرار بود قادر مطلق باشد. حالا اگر پرتقال فروش را پیدا کردید بپرسید چه کسی به حکومت ولی فقیه مشروعیت داده؟ مردم که نیستند. از خدا هم که ورقه ای، نامه ای معجزه ای ندارند. پس چه کسی یا چیزی به اینها تا الان مشروعیت داده؟ آیا غیر از این است که ریشه ی مشروعیت اینها، ترس و ناآگاهی ماست؟

چرا می زنی؟ گفتم تصور بفرمایید.

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی